تبليغاتX

موسيقي و ادبيّّات

 به مناسبت روز بزرگداشت حضرت مولانا                                                                    

                                                                       هو

گل ائشــيت نئيــدن شــــكايت ائيـــله‌ييـر      آيــريْليـقــــلاردان حــــكايت ائيــله‌ييــر

 تا  قاميْــشليقــــدان  اؤزولـــدو  الفتيـــم       آغلاديْــب دؤنيانــيْ ســوْنسـوز محنـتيــم

هجــردن ‌يانمــيْش اؤرك‌ديـــر ايستـه‌ييـم        اشتيـاقيْــن آغــر‌يْسيـــن تا سـؤيلـه‌ييـــم

اؤز كؤكـوندن ‌كيمسـه ‌كيـم ‌دؤشـدو  اوزاق     آختـــارار بيـــرلشمـــه‌يه داييـــم يـاراق

جمـعلــــرده آه و نالـــم سالـــديْ ايـــز           موتلو هـم ‌موتسـوزلا ‌اوْلـدوم ديـز به ‌ديـز

يـار اوْلــور هـركس‌ منـه بيـر ظـنّ ايلـــن         يـوْخ ‌ايشـي ‌سينـه‌مـده اوْدلــو سيــررينـن

ليـك نالمـــدن دگيـــل سيْــرريــم اوزاق          گـؤرمه‌مـزليـك ‌گـؤزلـره ‌اوْلمــوش‌ دوزاق

تـن روانــدان‌ جـان‌دا تنـــدن آيـريْ ‌يـوْخ           گؤرمـه‌يـه ‌جانـي ‌بو جيسميـن‌ اذنـي ‌يـوْخ

نئــي‌ده‌كي نالــه دگيــل يئــل، اوْددور اوْد        بــو اوْدا اوْدلانمــايـان جنــدك‌دي‌ خــوْد

نئـي‌ده‌كي ‌اوْد مئـي‌ده‌كـي قايناقـديْر عشـق  عشـق ‌دورغـونلوق ‌دگيـل‌ اوْيناقـديْر عشق

نئيــدي ياردان آيــريْـلانــلار همـــدمـي           نئيــدي ييْـرتان نالـه‌ســي ايلـن پــرده‌ني

نئـي‌كيـمي ‌دردي، دوانـيْ ‌كيـم‌ گــؤرؤب        نئـي‌ده‌كي سيـزقيْن ‌نـواني كيـم‌ گـؤرؤب

قانـليْ‌ يوْللاردان ‌آچيْـر سـؤز اوْدلـو نئـي          اوْدلانـانـلاردان آچيْــر سـؤز اوْدلـو نئـي

بـوردا هـوش تاپماق باييْلماقـدير گـؤزل           مست‌ليـك ايچــره آييْلـماقـديـر گـؤزل

غصـه‌ميـــزدن قــرنلـر قالـــديْ ملـــر               سـوزونـان بيــرلشـدي آيـلار هفتــه‌لـر

گؤنلريم گئچدي قوْي اؤتسؤن عيبي يوْخ        قال‌گيْنـان سن ائي‌كي سنـدن غيـري يوْخ

گـؤن قاراتـديْ عشقــدن پايسيْــز يقيـن           يانقـيْ‌سي سـؤنـدوْ باليْقـدان غيـري‌نيـن

پيش‌مي‌شيـن حاليْـن گـؤزل خام آنلاماز         قيْسسا گل خـاميْ يئتيش‌ميـش دانـلامـاز

                                                    (باريشماز)

                    مبارك باد روز مولوي بر دلسوختگانش

+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 88/07/08 و ساعت 10:9 |

 

عجايب هفتگانه

(1)

اهرام ثلاثه‌ي مصر

يگانه بازمانده‌ي عجايب هفتگانه‌ي جهان باستان

     در (جیزه)گيزا، غرب قاهره‌ي امروزي، سه هرم از فراعنه سلسله‌ي چهارم، به نام‌های خوفو يا خئوپوس (Cheops) (به معنای کسی که به افق تعلّق دارد)، خفرع (Khafre) يا خفرن (يعنی بزرگ) و منكورع (Menkaure) يا موكرينوس (به معنای ملکوتی) وجود دارد. هرم‌های سه‌گانه، عظيم‌ترين و باشکوه‌ترين بناهای دوره‌ي پادشاهی کهن هستند که جزو عجايب هفت‌گانه‌ي جهان باستان نيز محسوب می‌شوند. اين هرم‌ها كه از حدود سال 2550 پيش از ميلاد ساخته شده‌اند، با رمز و علم پنهاني ارتباط پيدا كرده‌اند و نمادهای«حکمت ازلی» ، «سرزمين مصر»، «پايداری ابدی» و «فنون جادوگری» بودند. اهرام چيزه نقطه‌ي اوجي در تكامل شيوه‌ي معماري مقابر مصر در دوره‌‌ي پادشاهی کهن است كه با ساختن مصطبه‌ها، مقابر اوّليّه‌ي مصريان که غالباً آجری يا سنگی بودند، آغاز و با هرم پلکانی زوسر پيشرفت کرد... (ادامه مطلب را کلیک کنید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 88/07/01 و ساعت 13:56 |

تاریخ نجوم

زيبا دانش ـ طغرل طهماسبي

برگزیده‌ي همايش بين‌المللي نجوم و اخترفيزيك مراغه

اســرار  ازل  را  نه  تـو  دانـيّ  و  نـه  من                وين حـرف معمّا  نه  تو  خوانيّ  و نه من

هست از پس پرده گفت ‌و گوي من و تو                  چون  پرده  برافتد  نه  تو  مانيّ  و  نه من

        روزگاری بود كه مردمان، آسمانِ  بالای سرشان را مي‌نگريستند و از چیستیِ آن ستارگانِ درخشان پرسش‌ها می‌نمودند كه:

چیست این سقفِ بلندِ ساده‌ی بسیار نقش                زین  معمّا هیچ دانا  در جهان آگاه  نیست

آنان از آسمان به عنوان قطب‌نما، ساعت و تقویم استفاده می‌نمودند. طلوع و غروبِ خورشید به ترتیب نمایان‌گر شرق و غرب بود. صورت‌های‌ کُره‌ي ماه، یک ماه را معیّن می‌نمود و ماه به همراه حرکت سالانه‌ي خورشید در آسمان، تقویم را پدید مي‌آورد.

با اين توصيف به هزاران سال قبل بازگشتيم؛ آثار مشاهدات آسمان حتّی از دوران ما قبل تاریخ، یعنی قبل از آغاز ثبت رخدادها بر جای مانده است.

انسان‌های نخستین با شکار و جمع‌آوری گیاهان، امرار معاش می‌کردند. اگرچه بقایای اندکی از این جوامع باستانی برجای مانده، لكن بی‌تردید آن‌ها بازگشتِ اَدواریِ فصول و الگوهای نامتغيّرِ ستارگان را مشاهده کرده‌اند. به عنوان مثال، استخوان‌هایی که در آفریقا کشف شده، نقوشی را نشان می‌دهند که به ظاهر هلال‌های ماه را در قالب تقویم جمع بندی کرده است. انسان‌ها تقریباً در 9 هزار سال قبل از میلاد در جوامعِ زراعی ساکن شدند. دو فرهنگی که در ابتدا پیدایش یافتند، عبارت بودند از: مصریان در آفریقا و بابلیان در غرب آسیا.  برای هر دو، تعیین زمان، جهت سازماندهی به زندگیِ مذهبی و اقتصادی ضروری بود. آن‌ها با حرکات ماه و خورشید تقویم را ابداع کردند. این تقویم‌ها بر پایه‌ي سال شمسی یا سال قمری استوار بودند... (ادامه مطلب را کلیک نمایید).


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 88/04/07 و ساعت 13:2 |

اوحدي‌مراغه‌يي و موسيقي

 شيخ ‌ركن‌الدين (اوحدالدين) بن‌ حسين ‌اوحدي‌ مراغي ‌اصفهاني از عارفان و شاعران معروف قرن ‌هفتم‌ و هشتم هجري به ‌سال۶۷۰ه‍.ق. متولد شد. در محل‌ تولد اوحدي اختلاف ‌نظر وجود‌ دارد. استاد‌ ذبيح‌الله‌ صفا در كتاب تاريخ‌ ادبيات‌ در ايران جلد‌ سوم قسمت‌ دوم ص۸۳۲ آورده: علت آن است كه پدرش اصفهاني بوده ليكن چون ولادت و وفات شاعر در مراغه اتفاق افتاده و مدتي دراز نيز در آن شهر به سر برده به مراغي اشتهار يافته است. اما در كتاب تاريخ‌ادبيات‌ايران تاليف يان‌ريپكا و ... ص۳۷۸ آمده: او از خانداني آذربايجاني بود اما در اصفهان زاده شد.

برخي تذكره‌نويسان وي را از جمله‌ي اصحاب شيخ‌اوحدالدين‌كرماني ذكر كرده‌اند اما اتخاذ تخلص اوحدي را تنها بايد ارادت معنوي شاعر به شيخ‌اوحدالدين‌كرماني دانست وگرنه اوحدي تقريبا ۳۵ سال پس از فوت اوحدالدين پا به عرصه‌ي هستي نهاده است... (ادامه مطلب را کلیک نمایید).


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 88/03/12 و ساعت 8:15 |

قبور مشاهير آذربايجان

مقبره‌ي آقالار

بقعه‌ي آقالار يك بناي چهار ضلعي آجري است كه در محلّه‌ي پسندآباد مراغه واقع است. اين مقبره مدفن " سيد ميرفتاح الموسوي المراغي " از علماي معروف مراغه متوفي به سال ۱۱۷۵ ق. و نيز تني چند از بزرگان مراغه است.

بناي اوّليّه‌ي بقعه در همان سال به دستور ظلّ‌السّلطان احداث شد و بر اساس كتيبه‌ي سنگ مرمر سر در ورودي، در سال ۱۲۴۷ ق. توسّط " حاج عباسعلي بنابي " مرمت شد.

مقبرة‌الشّعراي تبريز

مقبرة‌الشعرا در محلّه‌ي سرخاب در جانب شرقي بقعه‌ي سيد حمزه‌، مقبره‌ي قائم مقام و ملاباشي واقع شده و يكي از معروف‌ترين اماكن تاريخي تبريز به شمار مي‌آيد... ( ادامه مطلب را كليك كنيد.)


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 88/01/18 و ساعت 10:0 |

عيد آمد

عیــد  آمد  و  ما  خانــه‌ی  خــود  را  نتــکاندیم
گَـــردی  نستـــردیـم  و  غبــاری  نستــاندیــــم

هـر  جا  گـذری  غُلغله‌ی  شادی  و  شور  است
ما   آتـشِ   انــدوه   بـه   آبــــی   ننــشاندیـــــم

آفاق  پُــر  از  پیک  و  پیــام  است،  ولــی  ما
پیکـــی  نــدَواندیـــم  و  پیامــی  نــرساندیــم

احبــابِ  کهــن  را  نه  یکــی  نامـــه بدادیـــــم
واصحابِ  جـوان  را  نه  یکی  بوسه  ستاندیم

من  دانم  و  غمگيــن  دلت  اي  خستــه كبـوتر
سالي  سپــري  گشت  و  تــو را  ما  نپــرانديم

صــد  قافلـه  رفتنـد  و  به  مقصـود  رسیدنــد
ما  این  خــرکِ  لنگ  زِ  جُویـی  نجــهاندیــم

ماننـــده‌ي  افســـون‌زدگان،  ره  به  حقیـــقت
بستیم  و  جــز  افسانه‌ی  بیهوده  نخــواندیم

از  نُه  خَمِ  گــردون  بگذشتنــــد  حــریفان
مسکیـن من و دل در خمِ یک زاویه ماندیم

طوفان  بتکانـد  مگـر  «امید»  که  صـد بار
عید آمـد  و  ما  خانه‌ي  خود را  نتکاندیم

مهدي اخوان ثالث

(م.اميد)

     نوروز، واژه‌يي برخاسته از تاريخ ايران‌ زمين كه ريشه در تار و پود مردمان آن دارد. هم اوست يادگار روزگاران كهن كه به پاس نو شدنِ طبيعت و روييدن سبزه و گُل، براي افزودن شادي و رامش به زندگي آدميان، جشن گرفته شد و بي‌شك چه زمان بهتر براي برگزاري نوروز، زماني كه طبيعت نيز اعتدال را به تجربه مي‌نشيند و شب و روز برابر مي‌شوند آن‌جا كه ايرانيان از ديرباز اين برابري را بهانه‌يي قرار داده تا بزرگ‌ترين و با‌شكوه‌ترين جشن را در مقدم بهار بيارايند. هرچند كه برگزاري نوروز بي‌بهانه نيز زيباست. امّا انگيزه‌هاي برگزاري و روايات مختلف راجع به آن، سبب مي‌شود تا مردمان با باوري عميق‌تر اين جشن را برپا دارند... ( ادامه‌ی مطلب را  كليك كنيد).     


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 87/12/13 و ساعت 11:19 |

سمفوني محرم

     در برپايي مراسمِ سوگواري ائمّه‌ي معصومين، به‌خصوص واقعه‌ي كربلا، شيعيان اصطلاحاتي چون: روضه (روضه‌خواني)، دسته (دسته‌گرداني)، مرثيه (مرثيه‌خواني)، نوحه (نوحه‌خواني) و تعزيه (شبيه‌خواني) به‌كار مي‌برند. در كلّيّه‌ي اين مراسم نوعي از موسيقي كه به آن موسيقي مذهبي گويند، ملاحظه مي‌شود كه در آن عامل صوت و خوانندگي بيشتر به گوش مي‌رسد تا آلات خاصّي كه باب اين مراسم است، مانند: بعضي آلات كوبي و بادي چون: طبل، سنج، شيپور، قره‌ني و ...

موسيقيِ مذهبي يكي از قديم‌ترين انواع اين هنر است كه در همه‌ي ممالك كم و بيش به كار مي‌رفته است. سابقه‌يي هم‌زمان با دركِ بشر از اعتقاداتِ مذهبي و معنويِ خود. همچنان كه عيلامي‌ها در برپايي مراسم مذهبي و آسوري‌ها در پرستشِ ربوبِ موسيقي دوستِ خود، يهودي‌ها در بخشي از تورات و داود(ع) در غورِ اعجازِ خويش و زرتشتيان در سرودهاي يسنا، انواعِ موسيقي سازي و آوازي را به شهود برپا داشتند. و بعد از اسلام نيز در تداوم حالاتِ سماعِ متصوّفه و خودشناسي و به خصوص مراسمِ سوگ و عزاي بزرگانِ مذهب، تا به امروز اين موسيقي جاري و ساري است... (ادامه مطلب را کلیک کنید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 87/10/08 و ساعت 13:34 |

راويان فرهنگ و حماسه‌ي آذربايجان

        يكي از دو شاخه‌ي مهم فولكلوريك عاشقي هنرِ عاشيقي(عاشقي) است۱ كه خود جامعِ چندين هنر مهم از جمله شاعري آهنگسازي داستان‌گويي نوازندگي خوانندگي آكتوري۲ لطيفه گويي و...مي باشد.

واژه‌ي عاشيق ناشي از عشق عربي است. اين واژه، در ادبِ آذري، معانيِ مختلفي داشته و در كتاب دده‌قورقود اين واژه به معناي دگمه و قاب‌بازي به كار رفته و امروزه به شيئي كوچك‌(گوشي) كه جهت ‌كوك‌ در ‌سازها ‌تعبيه‌ مي‌كنند اطلاق‌ مي‌شود. البته ‌اين كه ‌بعضي از اهل ذوق سعي بر ايجاد رابطه بين اشك و عاشيق، اين گوسان‌هاي۳ معاصر ايراني ‌در آذربايجان ‌يكي ‌از قلمروهاي‌اصلي‌ اشكانيان ـ ‌نموده‌اند ‌به ‌صورت اشك آشيك عاشيق در حد يك نظريه قابل تفكر و ازطريق اَشقاباد يا عشق‌آباد و اشك و ارشك قابل تأييد است. زيرا محل و محدوده‌ي عشق‌آباد از نقاط مركزي و مهم اشكانيان محسوب مي‌شده است.

در قديم‌‌ترين ‌اثر كتبـي ‌به‌جا ‌مانده‌ به‌ زبان ‌آذربايجاني(اوغوزي) ‌موسوم‌ به ‌كتاب‌ دده‌قـورقـود علي‌لسان‌الغز  كه ‌در  تمام  دنيا دو نسخه بيشتر ۴ از آن در دست نيست براي عاشيق كه در آن زمان اوزان بر وزن مغان خوانده مي‌شد مقامي بس بلند و ارج‌مند قايل شده است. اوزان‌ها ريش‌سفيد قوم و مورد مشورت مردم‌اند و هرجا كه مشكلي پيش آيد به سراغ آن‌ها مي‌روند تا با سرانگشت تدبيرشان گره گشوده شود. هنرمندترين عاشيق را دده ناميده‌اند. تاريخِ مدون شعر عاشيقي از قرن نهم هجري قمري در پي رستاخيز فرهنگي  شاه‌اسماعيل‌ختايي آغاز مي‌شود. البته قبل از آن نيز از وجود عاشيق‌ها مطلع ‌هستيم ولي ‌ريشه‌ي ‌اين ‌رستاخيز ادبي به ادوار‌حكومت قره‌قويونلو در آذربايجان و تمركزِ كامل ‌تركان در ‌اين سرزمين باز‌مي‌گردد ... ( ادامه مطلب را کلیک کنید).


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 87/09/30 و ساعت 10:13 |

۲۱ آذر سالروز تولد شاملو

     خون‌هايي كه بر سنگ‌فرش‌ها ريخت. لبخندهايي كه در آخرين لحظه‌هاي زندگي پاك‌ترين فرزندان اين سرزمين بر لب‌هاشان لرزيد. شكوفه‌هاي سرخ گل داد بر پيراهن جان‌هاي عاشق. و چه و چه‌ها كه در شعرِ او و با شعرِ او جاودانه شدند. فدريكو گارسيا لوركا ، به جادوي كلامِ او ، چنان با ما آشنا شد كه گويي شاعري است ايراني. مارگُت بيكل ، نرودا ، كوكتو و ... نيز چون لوركا. جهان ، خانه‌ي ما شد ؛ خانه‌يي كه شاملو با زبانِ پارسي ساخت.

احمد شاملو ( ا. بامداد ) ، روز ۲۱ آذرماه سال ۱۳۰۴ خورشيدي در شهر تهران و در خانواده‌يي ارتشي ديده به جهان گشود و پس از پايان دوره‌ي متوسّطه شروع به نوشتن كرد. به غير از شعر ، در زمينه‌ي قصّه و نمايش‌نامه ، تصحيحِ متونِ كهن ، ترجمه‌ي رمان و قصّه براي كودكان و بزرگ‌سالان ، مقالات نقد و تحقيق و گردآوري آثارِ فولكلور و ... آثار فراواني را از خود بر جاي نهاد. وي به خصوص در فولكلور ، اطّلاعاتِ وسيع و دقيقي داشت و در اين رهگذر، آثارِ جاويدي چون: كتاب«كوچه» و قطعاتِ «پريا» و «لالايي و بارون» و ... از خود به يادگار گذاشت... ( ادامه مطلب را کلیک کنید).


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 87/09/18 و ساعت 11:3 |

رودكي ‌و موسيقي

     در اواسط ‌قرن ‌سوم ‌هجري ۲۶۰ق.)، در قريه‌ي «بُنَج»‌ از قراي‌ رودك، در دو فرسنگيِ‌ سمرقند، در خانواده‌ي‌ محمد، كودكي ‌زاده‌ شد‌ كه ‌بعدها‌ به ‌تعبيرِ‌ استاد‌ فروزانفر، پدر‌شعر‌فارسي‌‌‌ لقب گـرفت. وي‌ كسي ‌نبو‌د جز: ابوعبدالله(ابوالحسن)‌ جعفر‌ بن ‌محمد‌ بن‌ حكيم ‌بن‌ عبدالرحمـان ‌بن ‌آدم ‌رودكي ‌سمرقندي.‌» عوفـي»‌ در «لباب‌الألباب» ‌آورده: چنان‌ ذكي‌ و تيزفهم ‌بود كه ‌در‌ هشت‌ سالگي، قرآن‌، تمامت‌ حفظ‌ كرد ‌و قرائت ‌بياموخت‌ و شعر گفتن‌ گرفت ‌و معا‌ني ‌دقيق ‌مي‌گفت؛ چنانكِ‌ خلق‌ بر وي ‌اقبال ‌نمودند ‌و رغبتِ‌ او زيادت ‌شد ‌و او را‌ آفريدگار ‌تعالي، آوازي ‌خوش‌ و صوتي‌ دلكش‌ داده ‌بود، ‌و سببِ‌ آواز، در مطربي ‌افتاده ‌بود ‌و از «ابوالعبك ‌بختيار» ‌كه در آن ‌صنعت، صاحب ‌اختيار ‌بود، بربت‌ بياموخت ‌و در آن ‌ماهر شد ‌و آوازه‌ي ‌او ‌به ‌اطـراف ‌و اكنافِ‌ عالم‌ برسيـد ‌و اميـر‌ نصر‌ بن‌ احمـد ‌ساماني‌ كه ‌اميـرِ خراسان‌بود، او را ‌به ‌قربتِ ‌حضرتِ‌ خود، مخصوص‌ گردانيد ‌و كارش‌ بالا ‌گرفت... ( ادامه مطلب را کلیک کنید).


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 87/09/10 و ساعت 9:42 |

شاعري بالاتر از نيما

     بولود قاراچورلو، از شاعران ‌مبارز و انقلابي‌ ‌آذربايجان (زا:۱۳۰۵مراغه/مير:۱۳۵۸تهران) است ‌كه‌ در آن‌ سوي ‌مرزها ‌بسيار‌شناخته ‌شده‌تر ‌از ايران‌ مي‌باشد. وي‌ صاحب‌ شاهـكار «سازمين‌سؤزو» (نواي ‌سازِ من) است‌ كه ‌از آثار‌ بسيار ‌زيبا ‌و بديعِ ‌ادب ‌‌آذربايجان‌ و ايران ‌زمين‌ مي‌باشد‌ كه‌ اثر جاودانه‌ از فولكلور‌ ملّي‌ ـ‌ مردمي‌ آذربايجان‌ به‌شمار است‌ و به‌ زبان‌هاي‌ مختلف‌ به‌چاپ‌ رسيده ‌است.

صمد بهرنگي‌، درمقاله‌يي‌ با نام «يادي ‌از حيدرباباي ‌شهريار» آورده: از ميان‌ شاعران‌ مشهوري‌ كه با تأثير ‌از منظومه‌ي ‌شهريار شعر گفته‌اند‌، مي‌توان ‌سه ‌تن‌ را نام ‌بُرد:جوشغون، محمد راحيم، سهند. و از ميان ‌اين‌ سه‌ تَن، شعر ‌سهند، همانند‌ كوه ‌سهند‌ حتّي ‌بر شعر خودِ شهريار‌ نيز‌ سايه مي‌افكند.

شهريار، در مورد سهند‌ مي‌گويد: سهند ‌يك‌ شاعرِ‌ آزاده ‌بود ‌و آن‌ خوي ‌و اخلاقي ‌كه سهند‌ داشت، در هيچ ‌كس ‌نبود. اگر خوانده‌ باشيد، در شعر‌ «حيدربابا» مي‌گويم: ... ( ادامه مطلب را کلیک کنید).


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 87/09/03 و ساعت 10:37 |

هفته‌ي چهارم                                      

          آن روز نوبت رامين بود كه درخانه‌ي‌شان با بچّه‌ها درس بخوانند. پس ازخوردن زنگ آخر، مقابل دبيرستان با مهرداد و فراز داخل ماشينِ آخرين مُدلَش منتظر احمد بودند. بالاخره احمد با دستانِ گچي سوار ماشين شد. بچّه‌ها پس از گشتي به خانه رسيدند. مادرِ رامين بهترين عصرانه و رنگارنگ‌ترين ميوه‌ها را روي ميز چيده بود. احمد درس را حتّي بهتر از معلّمانشان تشريح مي‌كرد. او در يادگيري بسيار موفّق بود ودر ياد دادن موفّق‌تر. بچّه‌ها همه، از اين برنامه راضي بودند. پيشرفت خوبي در درس‌ها داشتند. هفته‌ي بعد نوبت مهرداد بود. آن يكي هفته فراز ميزبان بچّه‌ها شد. آن‌ها نيز به‌مانند رامين در پذيرايي سنگ تمام گذاشتند... بالاخره عصر روز دوشنبه نوبت احمد بود. آن روز احمد در كلاس حضور نداشت. غيبتش را همه متوجّه شدند، چون برنامه‌ي تكرار درسِ امروز در خانه‌ي آن ها بود. سراغش را گرفتند تا ردّ پايش را در يكي از خانه باغ هاي گِلي نزديك شهر يافتند.

غروب بود. برف هم باريده بود. هوا كم‌كم سرد شده بود. روشناييِ كم نوري از لاي درختان بي‌برگ از پنجره‌ي گِلي  كوچك به بيرون مي‌زد. احمد در كنار آتشِ خاموش شده، روي چند كارتُنِ تا شده، كتاب به دست نشسته بود و شعر مي‌خواند:

زمين سرد است و برف آلوده و تَر/هوا تاريك و طوفان خشمگين است/كَشَد ـ مانند سگ‌ها ـ باد، زوزه،/زمين و آسمان با ما به كين است./شب و كولاكِ رُعب انگيز و وحشي،/شب و صحرايِ وحشتناك و سرما؛/بلاي نيستي، سرماي پُر سوز،/حكومت مي‌كند بر دشت و بر ما./  ...

بنوش اي برف! گلگون شو، برافروز/كه اين خون، خونِ ما بي‌خانمان هاست./كه اين خون، خونِ فرزندانِ صحراست./در اين سرما، گرسنه، زخم خورده،/دَويم آسيمه سر بر برف، چون باد./وليكن عزّتِ آزادگي را/  نگهبانيم، آزاديم، آزاد.

ناگهان از جا پريد و به عقب برگشت. ــ «شما ؟...آه، بنشينيد، هفته‌ي چهارم نوبتِ من بود ! ».

بايرام طهماسبي

+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 87/08/28 و ساعت 11:22 |

آليش

     حاجي كَرَم، درحالي كه قرصِ نانِ تازه‌ي تنوري را در دستش گرفته بود و مي‌خورد، پيش ديگر ريش سفيدانِ دِه ـ كه بي‌كار، دركنارِ ديوارِ مسجد، خود را از آفتابِ نزديكِ ظهرِ اسفند ماه گرم مي‌كردند ـ نشست. همه به احترامش يا الّلهي گفتند و بلند شدند. آن سال باران نباريده بود. نيمه قحطي بود و روستاييان گرفتارِ معاش. هر لقمه‌ي حاجي، با حركتِ چشمانِ اطرافيان بدرقه مي‌شد. آليشِ هفت ساله نيز، كه پيراهني سياه با وصله‌هاي جور و واجورش ـ كه يكي از اهالي به نذرش وفا كرده و پس از پوشيدنِ سه سال محرّم و صفر، به آليش داده بود ـ تنها پوششِ پسرك بود و تا رويِ پاهايش را پوشانده بود، به همراهِ سگي سياه، لقمه‌هاي حاجي را دنبال مي كردند. حاجي درحالي كه كم‌كم سير مي شد، با غرور، نگاهي زيرچشمي به آليش كرد و گفت: بگير و بخوان. پسر لقمه را گرفت. تكّه يي از آن را با لبخند جلوي سگ گذاشت و بقيّه را دردهان. بعد هم شروع به سماع كرد: آليش سياه، آقام سياه، نَـنَه‌م سياه، سياه،...چرخ مي زد و مي‌خواند و مي‌خواند. بارانكي در دل‌هاي اطرافيان مي‌باريد! ناگهان حاجي داد زد و گفت: بس كن ديگه! بروكوزه‌ي آب را از حاجي خانم بگير و از چشمه پُرش كن و بيار.

غروب بود. آليش به زور كوزه‌ي آب را دو دستي مي‌آورد. حاجي كَرَم براي نمازِ مغرب به مسجد مي‌رفت...!

بايرام طهماسبي

+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 87/08/28 و ساعت 11:15 |

موسیقی نمایش

     موسيقي نمايش چيست؟ آيا تاكنون به هنگام تماشاي يك نمايشِ حماسي يا حادثه‌يي به فكر موسيقي آن نمايش افتاده‌ايد؟ آيا مي‌دانيد كه يك آهنگسازِ نمايش تا چه حد ملزم است كه در چريانات و رويدادهاي جنبيِ يك نمايش سهيم باشد؟

مردمي كه در سالن تاريكِ نمايش نشسته و چشم به حركات بازيگران دوخته‌اند، بي‌گمان نتوانسته‌اند پاسخِ درستي براي اين پرسش‌ها بيابند و در اساس شايد تاكنون چنين پرسشي در ذهن آن‌ها نقش نبسته باشد. گروهي ديگر كه ديدگاهي واقع‌بينانه‌تر از گروه اوّل دارند، در نهايت، كارشان اين است كه در صورتِ شنيدن موسيقي نمايش يا فيلمي كه قبلاً به تماشايش نشسته بودند، در مقابل اين پرسش كه: « آيا اين موسيقي را مي‌شناسيد؟ »، سري به عنوان تأييد تكان بدهند. امّا موسيقي را پيوسته عملي جنبي در ارايه‌ي يك نمايش و حتّي يك فيلم مي‌شمارند و اين خطا خود، اثراتِ ثانويّه‌ي نمايش يا فيلم را نزدِ آن‌ها كاهش خواهد داد.

موسيقي نمايش از همان بدو تولّد، نتوانست نظر و تأييدِ منتقدين را برانگيزد و گرچه مقام درخورد توجّهي در خلق يك نمايش داشت، مع‌ذالك هنوز هم مورد بي‌مهري شديد پاره‌يي از دست‌اندركاران و هنردوستان است. اين البتّه نمي‌تواند بدون دليل باشد. توجّه شديد نمايش‌نامه نويسان و كارگردانان به آهنگسازانِ بي‌مايه و مُصفي كه «حركت» برايشان امري مُحال بود، در اين بي‌مهري بدون تأثير نيست... ( ادامه مطلب را کلیک کنید).


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 87/08/26 و ساعت 12:1 |

يأجوج و مأجوج

«قَالُوا ‌يَا ‌ذَالقَرنَيْنِ‌ إنَّ‌ يَأجُوجَ ‌وَ مَأجُوجَ  مُفْسِدُونَ فِي‌الأَرْضِ فَهَلْ‌ نَجْعَلُ لَكَ‌ خَرْجاً عَلي أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا‌ وَ بَيْنَهُمْ‌ سَدّاً.» (كَهْف/۹۴)

    در داستان‌ها آمده: يأجوج‌ و مأجوج، مردمي‌ بودند كوتاه‌قد ‌با گوش‌هاي‌ بزرگ‌ كه‌ بر ‌زمين ‌مي‌كشيدند. اين‌ نژاد‌ اسبابِ‌ اغتشاش‌ دنيا ‌مي‌شوند. مردم ‌از آزار ‌آن‌ها، به‌‌ «ذوالقرنين»‌ (كه‌ وي‌ را اسكندر و گاه‌ كورش‌خوانده‌اند)، شكايت‌ مي‌كنند و وي‌ نيز با‌ گروهي‌ از دانشمندان‌ به ‌گذرگاه ‌يأجوج ‌ومأجوج ‌‌مي‌رود ‌و فرمان‌مي‌دهد ‌تا «سدِّ» محكمي‌ از آهن‌ و سنگ ‌و گچ‌ و قير‌ در مقابل‌ آن‌ها‌ بنا‌ كنند. سدّي‌ كه‌ ذوالقـرنين ‌‌ساخت ‌از هفت‌ جوش‌ درست ‌شده ‌و عرض ‌آن ‌هفت‌هزار‌ سال‌ راه ‌است. كار‌ يأجوج‌ و‌ مأجوج ‌از سر‌ شب ‌تا‌ صبح، اين ‌است‌ كه‌ ديوار سد را‌ مي‌ليسند. دَم‌ صبح ‌اين‌ ديوار ‌كلفت، به نازكي‌ مو ‌مي‌شود. ‌ولي ‌در همان ‌وقت‌ خوابشان‌ مي‌گيرد ‌و دوباره‌ عرض‌ ديوار ‌به ‌همان‌ كلفتي ‌اوّل مي‌شود.

گذشته‌ از‌ اينكه‌ داستان ‌يأجوج‌ و مأجوج‌‌ با افسانه‌هاي‌ عاميانه ‌آميخته‌ شده، اختلاف‌ روايت‌ در وصف‌‌ آن‌ها ‌بسيار‌ است. در وجود‌ خارجي‌ داشتن‌ آن‌ها، بنا ‌به ‌آيات‌ قرآن‌كريم، كتبِ‌ عهدِ عتيق‌ و نيز كتاب‌هاي ‌تاريخي، شكّي‌ نيست. امّا ‌زمان، مكان‌ و نوع‌ زندگي‌ آن‌ها، در روايات ‌زيادي‌ به ‌اَشكال ‌مختلف‌ ذكر ‌شده ‌است. از آن‌ جمله ‌آمده: آن‌ها ‌از‌ نژاد ‌تُرك‌، از اولاد‌ «يافْث ‌بن‌ نوح (ع)» ‌بوده‌اند كه‌ در‌ زمين‌‌ فساد‌ مي‌كردند ‌تا‌ ذي‌القرنين ‌در مقابلشان‌ سدّي ‌ساخت. نيز آمده: آن‌ها‌ اصلاً‌ از جنس‌ بشر نبودند. ‌در ديگر روايات ‌آمده: از قوم «ولود» بوده‌اند‌. هيچ ‌كس ‌از‌ زن‌ و مرد‌ِ‌ آن‌ها‌ نمي‌ميرد، مگر ‌آنكه ‌داراي ‌هزار فرزند‌ شده باشد. به‌همين ‌جهت ‌‌آمار آن‌ها‌ از عدد‌ ساير ‌بشر ‌بيشتر‌ بوده. حتّي‌ در بعضي‌ روايات، آمار آن‌ها‌ را ‌۹ برابر ‌همه‌ي‌‌‌ بشر‌ دانسته‌اند. همچنين‌ روايت ‌شده‌ كه ‌يأجوج ‌يك‌ قوم‌ و مأجوج‌ قومي‌ ديگر ‌و امّتي‌‌‌ ديگر بوده‌اند ‌و هريك ‌از آن‌ها‌ چهارصد هزار ‌امّت ‌و فاميل ‌بوده‌اند و به ‌همين‌ جهت‌ جز خدا‌ كسي‌ از عدد ‌آن‌ها‌ خبر نداشته ‌است. نيز ‌روايت ‌شده ‌كه: سه‌ طايفه‌ بوده‌اند: يك‌ طايفه‌ مانند‌ «اَرَز» كه‌ درختي ‌است ‌بلند. طايفه‌ي‌ ديگر ‌طول ‌و عرضشان‌ يكسان ‌بوده، از هر ‌طرف‌ چهار زَرع ‌بوده‌اند و طايفه‌ي‌ سوم‌ كه‌ از دو ‌طايفه ‌‌شديدتر و قوي‌تر‌ بودند، هر يك‌ دو لاله‌ي‌ گوش داشته‌اند كه ‌يكي ‌از آن‌ها‌ را تشك‌ و ديگري ‌را لحافِ‌ خود ‌مي‌كردند. ‌نيز روايت ‌شده‌ كه: قامت‌ هر يك ‌‌ازآن‌ها‌ يك ‌يا‌ دو ‌يا‌ سه ‌وجب‌ بـوده. برخي‌ ديگر ‌گفته‌اند: آن‌ها‌يي‌ كه ‌لشكر ‌ذوالقرنين‌ با‌ ايشان‌ مي‌جنگيدند، صورتشان ‌مانند‌ سگ‌ بوده ‌است... ( ادامه مطلب را کلیک کنید).


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 87/08/13 و ساعت 7:40 |

 نظامي و سی لحن باربد

     حكيم‌ جمال‌الدّين ‌ابومحمّد ‌الياس‌ بن ‌يوسف‌‌ بن‌ زكي‌ بن ‌مؤيّد ‌نظامي ‌گنجه‌يي (گنجوي)، گوينده‌ي‌ عالي‌قدر ‌و داستان‌سراي‌ مشهور ايران، نزديك به سال ۵۳۰ هجري قمري در شهر گنجه متولّد، و به سال ۶۱۴ در بيرون شهر گنجه دار فاني را وداع گفت. وي در «خمسه»ي خود، كه از برجسته‌ترين آثار ادبي اين كشور است، گنجينه‌يي از آهنگ‌ها و سازها را به‌وجود آورده، كه تا جهان هستي ‌برپاست، درخور استفاده‌ي طالبان فنّ، و منبع فيّاضي براي تتبّع و تحقيق در هنر و توازن و آهنگ است. نظامي را نوآورترين شاعر ادبيّات ايران، خلّاق مضمون و عبارت در شعر تمثيلي و آگاه از موسيقي و متبحّر در موسيقي نظري بايد دانست. وي نه تنها نوازندگان برجسته‌ي باستان، چون: «باربَد» و «نكيسا» را زندگي جاودان بخشيده، الحان كهن ايران را در قالب شعر ريخته و با طنين و موسيقيِ كلمات، به تجسّم نغمات پرداخته است.

در اين مجال، به قسمتي از كتاب وزين «خسرو و شيرين» كه متضمّن سي لحن باربد (براي روزهاي ماه) است، نظري مي‌افكنيم و در پي، الحاني را كه در اشعار پايدار خود آورده، با نمونه‌يي از ابيات نغز درج مي‌كنيم: ... ( ادامه مطلب را کلیک کنید).


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 87/08/07 و ساعت 11:49 |

جشن مهرگان

به‌ مناسبت ۱۰ مهرماه

اي سِپيتْمان‌زرتشت!

بدان‌هنگام ‌كه ‌من ‌مهـرِ‌ فراخ‌چـراگاه‌ را هستي‌ بخشيـدم، او را در شايستگيِ‌ ستايش‌ و ‌بـرازندگيِ‌ نيايش، برابر با خود كه‌ اهورامزدايم ‌‌‌ـ ‌بيافريدم.                                               (اوستا‌ ـ ‌مهريَشت‌ ـ‌ كرده‌ي‌ يكم)

      مهـر‌ كه ‌در‌ اوستـا «ميثـْرَ» (پيمان ‌و معاهده ‌و فرشته‌ي ‌روشنايي) ‌و در پارسي‌ باستان ‌و سانسكريت «ميترَ» يا «ميترا» ‌ناميده‌ مي‌شود، هفتمين‌ ماه‌ سالِ‌ شمسي‌ است‌ و روز شانزدهمِ‌ مهر‌، مربوط ‌به ‌اوست. اين ‌روز كه‌ تقارن‌ دو مهر با هم ‌است، ابتداي ‌جشنِ‌ مهـرگان ‌بود ‌كه‌ تا ‌۲۱ مهر ماه ‌ادامه ‌داشت‌ و پس‌ از نوروز، بزرگ‌ترين ‌عيد‌ ايران ‌باستان‌ به ‌شمار است.

آرياييان ‌كه ‌طعم ‌سرما ‌و زمستانِ‌ طولاني ‌را چشيده ‌بودند، جشن‌هاي ‌پاييزه‌ را در حدود‌ نيمه‌ي‌ مهرماه ‌به ‌شادي‌ تأثير خورشيد ‌در تابستان‌ و افزايش‌ حاصل‌ كشت‌ و پرورش‌ دام‌ برقرار مي‌كردند.

اين‌ جشن ‌كه ‌آن ‌را «مهرگان» يا «ميتراكانَه» ‌مي‌ناميدند، به‌ خداي‌ مهر‌ تقديم ‌مي‌شد ‌كه ‌صاحب دشت‌ها ‌و رمه‌ها‌ بود.

‌(مهرگان «mehragān»‌ در ‌پهلوي‌ باستاني‌ به ‌صورت «mitrakāna» به ‌معني: «متعلّق‌ به‌ مهر» تلفظ‌ مي‌شد.)

تمام ‌معاني‌ مهر را مسعود سعدسلمان ‌در يك‌ شعر آورده: ... (ادامه مطلب را کلیک کنید).


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 87/08/06 و ساعت 10:39 |

     به مناسبت همايش بين‌المللي عبدالقادر مراغي نخستين شماره از سري كتاب‌هايعبدالقادرمراغي « با فرزانگان ادب و هنر ايران‌زمين»، از آثار طغرل طهماسبی، با عنوان عبدالقادر مراغي (معلم ثالث) از سوی انتشارات آوای راد به زیور طبع آراسته گشت. این کتاب با همکاری شورای شهر مراغه به چاپ رسید و در روز همایش (۵ خرداد) در میان شرکت کنندگان و علاقه‌مندان پخش گرديد.

متأسفانه علي‌رغم درخواست‌هاي فراوان، از اين كتاب، در بازار كتاب، جهت خريداري مشتاقان موجود نمي‌باشد و بر شوراي شهر است كه تمهيداتي در اين خصوص، جهت اقدام به چاپ دوم كتاب صورت دهند تا در اختيار كليه‌ي علاقه‌مندان ادب و هنر قرار گيرد.

+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 87/08/01 و ساعت 13:1 |

     شيپوري را با ويلن خلافي ظاهر شد. شيپور از روي گله‌مندي با ويلن گفت: ما هر دو خدمتگذار خداوند موسيقي هستيم. در اين راه، من همواره در رنج و زحمتم. بيابان‌گردم و مسافر، و بادپيمايي نصيب من است و گرد و خاك خوردن. و لكن تن‌آساني بهره‌ي توست و نزد همه گرامي تويي! در بزم عيش، جوانانِ مشكين‌موي را همبر و گاهِ رامش، باده‌گساران را همسر تويي! ... بيچاره من، كه با جنگجويان همسفرم و خانه به دوشِ ميدان‌هاي جنگم.

ويلن گفت: برادر! خشم خود را اندكي فرو خور و بگو بدانم تا نشست و برخاست تو با كيست؟

شيپور پاسخ آورد: بيرق و تير و كمان و نيزه همنشينان من‌اند و بوق و طبل و كرنا و نقاره انبازانِ من.

ويلن با خنده گفت: برادر، گله‌مندي را جايي نيست. با اين دوستان و انبازان كه برگزيده‌يي، سرنوشت بايد بر خويشتن هموار كني. چه، آنان كه مرا به دوستي برگزيده‌اند، دف و چنگ و رباب‌اند و ني و تار و ارغنون كه با جام و مي و بزم و صفا نديم هستيم و با دانشمندان و شاعران همبزم. لاجرم در سايه‌ي دوستان است كه زندگاني خوشي دارم. پس اي دوست، گزينش دوستان، همان روش زندگاني است.

+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 87/07/30 و ساعت 12:57 |

     موسیقی و دین

     آن روز که به امر خداوند، خاکِ بشر را نم زدند و گِل کردند و قالب نهادند، و خواستند که روح به تَنِ آدمی داخل گردد، و چون روح بسیار لطیف بود و جسمْ خشن، و مجسّمه‌ی گِلی آدمی‌زاد،  نپخته و لابد نخراشیده، از آنجا که لطافت و نزاهتِ روح بود، اکنون از تحویل به جسمِ آدم (ع)  متوهّم و متنفّر بود. ندای عزّت به جبرئیل (ع) رسید که به لطائف‌الحیل، روح را به مسکنِ ابدی او راه نماید.

روح‌الأمین به فرمانِ ربّ‌العالمین، به درونِ پیکر مطهّر حضرت ابوالبشر درآمده، به آواز حزین، و به مقام راست کلمه‌ی: در  آ  در  تَن!  ادا  فرموده، مقارنِ این حال، روح به درون حضرت خیرالخلایق (ع) درآمده، و نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی فَقعوا  لَهُ ساجدین، صادر گشته، متوطّن شد. و لهذا موجبِ غذا و حظّ روح گشته که سرمایه‌ی فرح و شادمانیِ انسانِ کامل است ـ برخلافِ جاهل ... از این است که هرگاه شخصی نغمه‌سرایی کند، خواه از آلاتِ نغمات، و خواه از حنجره، روح را حظّی وافر بخشیده ... ( ادامه مطلب را کلیک کنید ).


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 87/07/27 و ساعت 13:34 |
مدّتي اين مثنوي تأخير شد !

+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 87/07/27 و ساعت 13:5 |

موسيقي‌اُميد

     "اخـوان‌ِ ما، شاعر‌ بـزرگ‌ قـرن ‌ما، بـه‌ شهادت ‌آثارش، از هـر‌ اديب‌ معاصـر، اديب‌تر‌ بـود." ۱ مـن‌ اگـر‌ متجـاوز‌ از يك ‌ريـع‌ قرن، زندگي ‌او را ‌از نزديك ‌نديده ‌بودم ‌و در احوالات ‌مختلف ‌با او نزيسته ‌بودم، امروز فهم‌ درستي‌ از ‌شعر حافظ‌ نمي‌نوانستم ‌داشته ‌باشم. اخوان، مشكل ‌‌شعر حافظ ‌را براي ‌من ‌حـل كرد، بي‌آنكه ‌سخني‌ در باب ‌حافظ، يا ‌توضيح ‌شعرهاي ‌او گفته ‌باشد...»۲

مهـدي ‌‌اخـوان‌ ثالث (م.اميد) ۱۳۰۶ ش. خراسان/ ۱۳۶۹ش. تهران؛ شاعر قدرتمند كلاسيك، كه‌ به‌ شعر ‌نيمـايي‌ گراييد ‌و آثاري ‌ارزشمنـد ‌در هر‌ دو نوع ‌شعر، به‌ جا‌ نهاد. وي ‌سازنده‌ي‌ قول‌ها‌‌ يا تـرانه‌هايي‌ در موسيقي ‌و نيز، صاحب‌ مقاله‌هاي‌ موسيقايي‌ و بازگوكننده‌ي ‌نكته‌هاي‌ تاريخي مـوسيقايي‌‌ مـانند: خسـروانـي‌ و ‌لاسكـوي، چكـي‌ در جـواب‌ مــوچـكي، هـدايت‌ و مـوسيقي، مقدمه‌یي‌ بر ديوان‌ عماد خراساني‌ و... است. اخوان‌ موسيقي‌پژوه ‌و آشنا ‌به ‌مقام‌هاي‌ موسيقي و نيز ‌به ‌نواختن ‌ساز تار ‌بود:

            تا‌نگويندم‌كه‌خشكي‌،تر‌زباني‌مي‌كنم                     دل‌عزادار‌ست‌ومن‌با‌تار‌خود‌رامشگرم

اخـوان‌ در مـورد‌ مـوسيقي‌ ايـران‌ مي‌گويد:«گاهي‌ فكر كرده‌ام...كه ‌مـوسيقي ‌ما‌ چه‌قدر ‌عميق‌ و عالي‌ است‌ و انساني‌ و معصوم. چه‌ شوق‌ها، ناله‌ها‌ و غم‌ها‌ و احياناً ‌گاه‌گاه‌ چه‌ سرود‌ و طرب‌ها‌ كه چشـم‌انداز ‌دنياي ‌آن ‌را ساخته، و چه‌قـدر ‌اين ‌مـوسيقي ‌پـرلطف، نزديك ‌به ‌جان ‌و صفا ‌و سادگي‌ آدمي‌ است‌ و در ما ‌تأثيرش‌ چه‌ عجيب‌ و انكارناپـذير ‌هم. من‌ كه ‌انكار ‌نمـي‌توانم‌ كرد (خوشبختانه‌ هنوز اين‌قدر‌ روشنفكر و فرنگي‌ مآب ‌نشده‌ام) كه‌ از يك‌ پنجه‌ي‌ گرم‌ و پر‌حالِ‌ تار، سخت‌ لذت ‌مي‌برم. خاصه‌ در بيا‌ت‌تـرك، همايـون، ابـوعطا، شـور، سه‌گاه، چهـارگاه‌، بيات‌اصفهان، افشاري‌ و ماهور و‌ ديگـر و ديگرها، به‌ همچنين‌ از يك ‌پنجـه‌ي ‌سه‌تـار ‌و به‌ همچنين‌ سنتـور ‌و گاهـي‌ كمانچه‌ و اخيـراً‌ بعضي ‌اجـراهاي ‌ويلن‌ و پيانو‌ كه ‌به ‌نسبت‌ِ‌ ديگر‌ سازهاي‌ فرنگي، كم‌ و بيش، گاهي‌ مي‌تواند‌ ملايم مـوسيقيِ‌ ما شوند. نفس‌ پرسوز‌ِ نـي‌ را هم‌ فـراموش‌ نكنيم...تأثيرِ اين‌ موسيقي‌ در ما عميق ‌و ريشگي ‌است ‌و درونزاد... ( ادامه مطلب را کلیک کنید).


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 86/01/28 و ساعت 18:11 |

ارامنه‌ي مراغه

      ارامنه جمع كلمه‌ي ارمني است و نخستين بار دركتيبه‌هاي هخامنشي بيستون ديده مي‌شود و تا آن‌جا كه در ياد تاريخ است، هميشه و در همه حال ارتباطي معنوي و مادي با ايران ‌زمين داشتنه‌اند. علاوه برآن‌كه ارمنستان سال‌ها جزيي از پادشاهي بزرگ ايران بود، پس از استقلال نيز ارتباط معنوي خود را با ميهن ما قطع نكرد. بي‌ترديد، آغاز ارتباط ارامنه با ايران، به شكلي عميق و قابل تعمق، از دوران حكومت هخامنشيان آغاز مي‌شود. از دلايل بارز قدمت ارتباط ارامنه با ايران، «قره‌كليسا» مي‌باشد كه از قديمي‌ترين كليساهاي جهان است كه ۱۹۰۰ سال پيش به وسيله‌ي يكي از حواريون مسيح (ع) به نام‌ «طاطاوس بزرگ» در بخش چالدران‌آذربايجان‌ساخته شد. ارامنه‌ي آن عهد، كه پيش از ظهور مسيحيّت مي‌زيستند، مردمي بودند فعال و زحمتكش و در جوار آن، فرهنگ‌دوست و هنرپرور. آثاري كه از ارامنه‌ي آن زمان برجاي مانده‌ است، از روح صلح‌طلب و جوياي اين قوم حكايت مي‌كند. از ديگر سوي، مبادله‌ي فرهنگي ارامنه‌ي قديم با ايران، وجوهي مختلف داشت و با آن‌كه اين مبادله بيشتر تابع سليقه و طرز سلوك خاندان هخامنش قرار مي‌گرفت، هرگز از ميان نمي‌رفت. آمدوشد و اقامت ارامنه در ايران‌قديم غالباً به آساني تحقّق مي‌يافت و از اين‌روي ادبيّات و فرهنگ سرزمين كهن‌پاي ما تاثيري شگرف بر روح جستجوگر ارامنه نهاد. در مقابل ايرانيان نيز ارامنه را پاس و حرمت مي‌داشتند و از زبان، فرهنگ و هنرِ ويژه‌ي‌شان به نيكي ياد مي‌كردند. ارتباط ارامنه با ايرانيان، در دوران پادشاهي ساسانيان نيز حفظ شد. ظهور مسيحيت و گرايش غالب ارامنه به آيين مسيح، اگرچه تمدن و فرهنگ ارمني را دچار تحول نمود، لكن هرگز نتوانست شيرازه‌ي خصوصيات خلقي و عاطفي اين قوم را تغيير دهد. به اين لحاظ، چه در دوران پادشاهي ساسانيان و چه در عهد اسلام، ارامنه به ايران رفت‌وآمد مي‌كردند و گروه كثيري از آنان در گوشه و كنار ميهن ما به سر مي‌بردند. حتي در بسياري موارد، امتيازاتي كه از جانب سلاطين وقت به ارامنه‌ي ايران داده مي‌شد، مورد اعتراض ديگر اقليت‌هاي مذهبي بود. در اين ميان شهر مراغه از شهرهايي است كه از قرن‌ها پيش مركز سكونت و زندگي ارامنه بوده است. آن‌گاه كه هلاكوخان، مراغه را به عنوان پايتخت خويش انتخاب كرد، اين شهر يكي از مراكز مهم مسيحيت بوده و عدّه‌ي كثيري از آشوري‌هاي مسيحي در آن‌جا مي‌زيستند و از امتيازات خاصي برخوردار بودند. چه، مادر هلاكو، مسيحي بوده و اين امتياز باعث مي‌شدكه از اطراف و اكناف، روميان، ارامنه و نسطوريان، به خصوص دانشمندان و سخنوران و هنرمندانِ اين فرقه در مراغه گِرد آيند وكليساهاي متعدّدي بنا كنند. درآن زمان، خليفه‌ي‌ارامنه در مراغه سكونت داشت. به‌ همين‌ جهت‌ بود‌ كه ‌به ‌فرمان ‌«ارغون‌شاه» در‌ فاصله‌ي ‌سال‌هاي ۱۲۸۴‌ـ‌ ۱۲۹۱‌(م.)‌ كليساي ‌«مرشليقه»‌ در مراغه‌ تجديد ‌بنا گرديد و با هزينه‌ي ‌بسيار با شبستان‌هاي‌ بزرگ‌ ساخته‌ شد... ( ادامه مطلب را كليك كنيد).


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 86/01/28 و ساعت 18:9 |

كماندارِ كوهستان

      علي‌نوري‌ كه‌ در خردسالي ‌به ‌اين نام خوانده ‌مي‌شد و هيچ گاه علي‌ اسفندياري ناميده ‌نشد ‌فرزند‌ ابراهيم‌خان‌نوري اعظام‌السلطنه و طوبي‌مفتاح بود. پدرش‌ مردي آتش مزاج و دلاور از دودمان ‌كهن بود كه با گله‌داري و كشاورزي روزگار مي‌گذراند. علي در ۲۱ آبان‌ماه ‌سال۱۲۷۶ش.‌ در‌ روستاي ‌دور افتاده‌ي يوش از دهستان اوز‌رود، بخش‌نورِ شهر آمل‌ مازندران ‌‌در دل‌ كوهستان‌هاي ‌جنگلي‌ دامنه‌ي ‌البرز ‌پا به‌ عرصه‌ي وجود‌ گذاشت. علي پسر بزرگ‌خانواده ‌بود. برادرِ كوچكش رضا (بعدها لادبن) نام داشت. خواهرانش ناكتا، بهجت و ثريا بودند. كودكي‌ علي‌ در دامان‌ طبيعت‌ و در ميان‌ شبانان‌ گذشت. با آرامش‌ كوهستان ‌انس ‌گرفت‌ و از زندگي‌ پرماجرا و دنياي شبانان و كشاورزان تجربه‌ها آموخت .روحِ علي كه بعده انام نيما يوشيج۱را براي‌ خود‌ برگزيد ‌با‌ رمندگي‌ طبيعت و جهان ‌دد و دام‌ پيوند‌خورد. خواندن و نوشتن را به ‌شيوه‌ي ‌سنتي ‌روستا ‌‌نزد ‌آخونـد ‌ده ‌آموخت. در آغاز ‌نوجواني‌ يعني ۱۲سالگي (۱۲۸۸ش.)‌ با خانواده‌ي ‌خود‌ به‌ تهران‌ رفت ‌و پس از گذراندن دوران ‌دبستان براي آموختنِ زبان فرانسه وارد مدرسه‌ي ‌سن‌لويي‌ شد. سال‌هاي آغازين تحصيل وي با سركشي و نافرماني گذشت اما معلمي ‌دلسوز و مهربان‌ به‌نام‌ نظام‌وفا۲ با‌ تشويق‌هاي‌ خود‌ طبع‌ سركش نيما‌ را رام‌ كرد و وي‌ را‌ در‌ خط شاعري‌ا نداخت. نيما‌ به‌سال۱۲۹۶ش.‌ در‌ بيست‌سالگي‌ موفق ‌به‌ دريافت تصديق‌نامه ‌از ‌مدرسه‌ي سن‌لويي‌ شد و اين ‌پايان ‌تحصيلات رسمي وي به‌شمار است. آن سال‌ها جنگ‌ جهان‌گيرِ اول در ‌جريان بود و نيما اخبارِ جنگ را به زبان فرانسه مي‌خواند و هم‌زمان به ‌فراگيري ‌دروس‌ حوزه‌ و ‌زبان‌ عربي‌ مشغول ‌بود۳. حوادث ‌جنگ ‌جهان‌گير ‌اول‌ در ‌روح وي تأثيري ويژه ‌بر جاي‌ گذاشت ‌و آشنايي ‌با ‌زبان ‌فرانسه ‌و ‌استفاده ‌از آثـار ‌ادبي‌ شاعران ‌فرانسوي‌ نيز ‌پنجره‌ي ‌تازه‌يي به ‌روي ‌نيما گشود اما ‌روح ‌سركش‌ وي هنوز نمي‌توانست در قفس‌ شهر آرام بگيرد. پس‌ هر فرصتي‌ را ‌براي ‌سركشيدن‌ به ‌زادگاه ‌خود ‌غنيمت‌ مي‌شمرد. در جواني به دختري دل‌باخت ولي‌چون دلبر به ‌كيش دلداده نگرويد پيوند محبت گسيخت و شاعر كه در عشق نخستين ‌شكست‌ خورده‌ بود ‌با ‌يك ‌دخترِ كوهستاني‌ به ‌نام ‌صفورا ‌آشنا ‌شد. پدرِ نيما ‌ميل ‌داشت كه‌ وي‌ با‌ صفورا ‌ازدواج ‌كند ‌ولي‌ صفورا حاضر نشد كه ‌با ‌نيما ‌به ‌شهر بيايد. ناگزير از هم‌ جدا شدند... (ادامه مطلب را كليك كنيد).


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 86/01/28 و ساعت 18:4 |

آزاد‌انديش‌ غريب

     در ميان ‌مردان وطن‌خواهي‌ كه ‌در آستانه‌ي‌ مشروطيت با دلسوزي ‌تمام، براي نجات ايران از چنگال جهل ‌و استبداد، چاره‌انديشي‌ كرده‌اند، نام حاج ‌زين‌العابدين ‌مراغه‌يي برجستگي‌‌ خاصي ‌يافته ‌است. وي ‌فرزند مشهدي ‌علي‌ و ‌تاجرزاده‌يي‌ ثروتمند‌ از ‌مردم ‌مراغه ‌بود كه ‌به اردوي آزادي‌خواهان‌ و طرفدارانِ‌ اصلاحات ‌پيوست. «پدرانش ‌از كُـردهاي ‌ساوجبلاغ (مهاباد كنوني) و از خوانين ‌آن ‌سامان ‌بودند‌ و طريقه‌ي ‌تسنن ‌و مذهب ‌شافعي ‌داشتند، اما ‌بعدها ‌به ‌كيش ‌تشيع گرويدند ‌و در مراغه ‌مشغول ‌كسب ‌و كار ‌و تجارت ‌شدند ‌و با داشتن ‌پنج‌هزار تومان، روچيلدِ‌ آن ‌ديار گرديدند.»

مراغي ‌در سال ۱۲۵ق.معاصر ناصرالدّين‌شاه‌قاجار به‌ دنيا ‌آمد. در هشت‌ سالگي‌ به دبستـان ‌رفت‌ و در شانزده‌ ‌سالگي‌ درس‌ و مـدرسه ‌را رها ‌كرد ‌و به ‌حجره‌ي ‌پدر ‌رفت. وي ‌در بيست سالگي ‌به ‌اردبيل ‌رفت ‌و از آن ‌هنگام ‌در اردبيل‌ و ‌مراغه، به‌قول ‌خود «بناي‌ اعياني‌ گذاشت‌ و اسب و نوكر و تفنگدار‌ فراهم ‌آورد ‌و از‌ اداي ‌ماليات ‌هم ‌گردن ‌پيچيد...». مدتي ‌را ‌در تفليس ‌ـ ‌پايتخت گرجستان ‌ـ ‌به ‌سر‌آورد و در مدت ‌سه ‌چهار سال، چند هزار منات از بقالي ‌فراهم ‌آورد. بعدها ميرزا اسدالله‌خان ‌ناظم‌الدوله، ژنرال ‌كنسول‌ ايران ‌در تفليس، وي‌ را‌ به‌ نايب‌كنسولي‌ شهر كتائيس منسوب‌ كرد. وي‌ سرانجام‌، براي‌ دفاع‌ از آزادي ‌و نبرد با استبداد، به ‌استانبول ‌رفت. مراغه‌يي‌ در استانبول ‌با روزنامه‌هاي ‌فارسي‌زبان، به‌خصوص: روزنامه‌ي ‌شمس ‌و روزنامه‌ي حبل‌المتين كلكته ‌همكاري ‌داشت. كتاب ‌سياحت‌نامه‌ي ‌ابراهيم‌بيگ ‌را كه ‌رمان‌ تاريخي‌ خواندني‌ و شيريني‌ است، در همان ‌شهر ‌به ‌رشته‌ي ‌تحرير ‌درآورد... (ادامه مطلب را كليك كنيد).


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 86/01/28 و ساعت 17:54 |

                                                                                       مراغه

     يكي ‌از مصطلحات‌ و ‌معاني ‌غلط‌ كه ‌وارد‌ فرهنگ‌هاي‌ لغت‌ نيز شده ‌است‌ نام ‌مـراغـه‌ مي‌باشد‌ كه‌ با كمال‌ تعجب ‌بزرگاني‌ چـون‌:علامه‌دهخـدا‌ و دكترمعيـن ‌نيز اين ‌راه ‌را‌ به ‌خطا پيمـوده‌اند. در فـرهنگ فارسي‌ معين، ذيل‌ كلمه‌ي ‌«مـراغه»‌ مي‌خوانيم:«به‌ خاك‌ غلتيـدن،...و مـراغه ‌فقط‌ اسـم ‌مكان يعني: محل‌ غلتيدن ‌آمده»؛ در حالي‌ كه‌ كساني ‌چون‌ دكتر معين‌ تنها ‌به‌ ريشه‌ي‌ عـربي‌ واژه‌ دقيق ‌شده‌اند‌ و اين ‌معني‌ را‌ در زبان‌ عـربي ‌از بابِ‌ تفعيـل(تمـريغ) و تفعّل (تمـرّغ) ‌استخراج ‌نموده‌اند؛ لكن‌ نام ‌شهر مـراغه‌ خيلي‌ پيشتر ‌از حمله‌ي‌ مغول ‌و ورود ‌زبان‌ عربي‌ به ‌ايران ‌استعمال‌ مي‌شده ‌است.

بطلِميوس‌(قلوذي) ـ ‌منجـم‌ و جغـرافـي‌دان‌ معـروف ‌يوناني ‌ـ ‌نام ‌درياچـه‌ي‌ اروميـه‌ را به‌ سبب‌ نزديكي‌اش ‌به ‌شهر مـراغه، «مارگيانه» آورده ‌است‌ كه‌ هر زبان‌ناشناسي‌ پـي ‌‌به‌ ريشـه‌ي‌ باستاني ‌نام‌ مراغه‌ مي‌برد. چه، در لغت ‌يوناني‌، حرف‌ «غ» مصطلح ‌نبوده‌ و به‌جاي‌‌ آن ‌از حرف «گ» استفاده ‌مي‌شده ‌است.

واژه‌ي ‌«راغ» در ‌فارسي ‌به ‌معني‌ دشت ‌آمـده‌ است ‌و اين‌ درحالي ‌است ‌كه ‌كتب ‌پهلوي، شهـر «رغـه»ي‌‌ آذربايجان‌ را بر روي‌ دشتي‌ نمايش ‌مي‌دهند كه‌ بر روي‌ كوهپايه‌ي‌ كوه‌ سهنـد‌ قرار‌ گرفته است. با توجه ‌به ‌اين ‌نكته، نام ‌مراغه ‌به ‌معني: رغه‌ي ‌بزرگ (دشت‌ وسيع) بوده ‌است. به ‌نوشته‌ي ‌«دياكونوف» قبل‌ از ورود ‌و اسكان ‌مادها ‌در اين ‌ناحيه، دولت «مانْنا» در حدود سال ۷۱۵قبل ‌از ‌ميلاد در اين ‌سرزمين ‌حكومت ‌داشته‌اند كه ‌به ‌نام ‌ايالت «اوئيشديش» ناميده ‌مي‌شد.

                                                                                     (رجوع‌ شود‌ به‌: تاريخ ‌ماد، ا.م‌دياكونوف، ترجمه‌ي ‌كريم ‌كشاورز، ص۲۰۲)

با تحقيقات‌ و بررسي‌هاي ‌به ‌عمل ‌آمـده ‌توسط ‌احمـد‌كسـروي ‌در مـورد ‌مـراغه، مي‌بينيم‌ كه: ... ( ادامه مطلب را كليك كنيد).


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 86/01/28 و ساعت 17:50 |

   كار از يك اتّفاق ساده گذشته بود. ديگر روي كُره‌ي خاكي موجود زنده‌يي به چشم نمي‌خورد. گويي زمانِ موعود فرارسيده بود. امّا چندي بود كه وضع به همين منوال ادامه داشت... فرمانِ پيدا كردنِ اسرافيل ـ براي بازخواست ـ صادر شد. همگان در پي او گيتي را زير پا نهادند تا اينكه وي را در آخرين غرفه‌ي بهشت يافتند. صور به دست، حلق آويز از درخت طوبا !

+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 86/01/28 و ساعت 17:45 |

     منتظرش بود. آخر هر روز صبح ساعت ۵/۷ مي‌آمد و از خط كشيِ خيابان عبور مي‌كرد. همچنان منتظر بود كه ناگاه بويِ اُدكلنِ آشنايي را حس كرد و فهميد كه پشتِ سرش ايستاده و مي‌خواهد حرفي به او بگويد. قلبش شروع به تپش كرد. پاهايش سُست شد. جرأتِ برگشتن به عقب را نداشت. تمامِ حرف‌هايي كه چند ماهه اَزبركرده بود و نمي‌توانست بگويد، ازيادش رفت. امّا ديگر چه فرصتي از اين بهتر!كه دل به دريا زد و تا خواست به عقب برگردد، صدايي لرزان و شكسته گفت:پسرم! ممكنه منو هم از خيابون رد كني؟...

+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 86/01/28 و ساعت 17:42 |

بیا تا فرستیم ای دل به جان                       بر آن آشکارای پنهان درود

+ نوشته شده توسط طغرل طهماسبی در 86/01/28 و ساعت 17:35 |


Powered By
BLOGFA.COM